پای صحبت و نظر مردم ۲۵ سال پس از مرگ خمینی | خیانتی که کرد، به همه ضربه زد: «مرد و زن ندارد؛ همه مردم ایران قربانی شدند»

روح‌الله خمینی ساعت ۲۰ / ۲۲ بعد از ظهر روز شنبه سیزدهـم خـرداد ماه سـال ۱۳۶۸درگذشت. در روز چهاردهم خرداد ۱۳۶۸، مجلس خبرگان رهبری تشکیل شد و پـس از خواندن وصیتنامه او تـوسـط علی خامنه‌اى، قرائت کننده وصیت به جانشینی وی در پست رهبری جمهوری اسلامی انتخاب شد.

منابع حکومتی ادعا می‌کنند که تا ۹ میلیون نفر در مراسم تشییع جنازه آیت‌الله خمینی شرکت کرده‌‌‌اند و منابع خبری مستقل‌‌‌‌‌، این تعداد را ۲ میلیون نفر ذکر می‌کنند. صرفنظر از این ارقام، حضور احساسی بخش قابل توجهی از مردم ایران در مراسم خاکسپاری و عزاداری او را نمی‌توان انکار کرد.

حال با گذشت سال‌ها و فروکش کردن احساسات مذهبی و ناسیونالیستی بعد از انقلاب ۵۷ و جنگ ایران و عراق، گروه کتیری از نسل جوان و میان‌سال ایران اسم او را با خشم به زبان می‌آورند؛ تا آنجا که برای انعکاس صحبت‌هایشان درباره خمینی باید جای برخی دشنام‌ها و تعابیر را با نقطه‌چین پر کرد.

مدیر یک کارواش درباره عوض شدن نظرات مردم درباره رهبر پیشین جمهوری اسلامی می‌گوید: «بچه که بودیم اینقدر فحش نمی‌دادند. کمتر از حالا بود. خیلی کمتر. بابا بزرگ من تا وقتی دبیرستان می‌رفتم هنوز به خمینی می‌گفت آقای خمینی! پدرم زیاد درباره این چیزها حرف نمی‌زد. در مهمانی‌ها وقتی صحبت سیاسی می‌شد به بقیه می‌گفت جلوی این بچه‌ها حرف نزنید؛ می‌روند توی مدرسه می‌گویند و شر درست می‌شود. الان مردم بین خودشان راحت همه چیز را می‌گویند. شرایط فرق کرده. به جز طرفدارهای خودشان بقیه مردم فحش می‌دهند به اینها.»

موضع افراد سالخورده

یک پیرمرد ۶۳ ساله می‌گوید: «همین‌ها که الان فحش می‌دهند آن وقت یک جور دیگر بوده‌‌اند. خود من یکی‌شان. چند نفر از اهل محل پارچه سیاه زدند دم در خانه‌شان. ما هم نه اینکه فکر کرده باشیم، خدا وکیلی پارچه سیاه زدیم ولی نمی‌دانستیم که داریم چکار می‌کنیم. بقیه زدند ما هم زدیم.»

این شهروند ایرانی در باره دلیل تغییر نظرش می‌گوید: «مردم احترام می‌گذاشتند ولی احترام خیلی وقت‌ها از سر ترس است. حالا یک وقت جداً آدم می‌ترسد و یک وقت ترس توی دلش است و خودش خبر ندارد… جنگ شوخی نبود. مردم حواس‌شان نبود چه خبر است… نود و نه درصد مردم فکر نکرده بودند چرا جنگ شد؟ چی شد؟ مردم به فکر زن و بچه و گرفتاری خودشان بودند. حق داشتند؛ روزگار سختی بود. آژیر می‌زدند و موشک باران و هر روز تشییع جنازه شهدا. شهدا، پاسدار که نبودند، جوان‌‌‌ها بودند که می‌رفتند و تلف می‌شدند، محله‌ها سیاه‌پوش بود همیشه… بعد از جنگ مردم کم کم با خودشان حساب کردند که توی شلوغی بعد از انقلاب و جنگ، چه خبر شده…»

علی جوانی ۲۵ ساله است. شلوار کتان کهنه به پا دارد ولی مارک کفش ورزشی‌اش نایک است. از کثیفی دستانش مشخص است که کار یدی انجام می‌دهد. در اتوبوس شرکت واحد پسر و دختری خوش پوش در دو سوی میله‌ای که مردان و زنان را از هم جدا می‌کند ایستاده‌‌‌اند و در حالی که دست یکدیگر را گرفته‌‌‌اند، بی‌توجه به دیگران، مشغول نجوا کردن هستند. علی یک چشم به موبایل خود دارد و یک چشم به پسر و دختر خوش پوش. در نگاهش حسرت موج می‌زند. درباره خمینی می‌گوید: «ما خیلی بدبختیم که گیر این آخوندها افتادیم. از دبی و آنتالیا مردم می‌روند و فیلم می‌گیرند؛ مثل بهشت است. مشروب، زن‌‌ها بدون روسری، خیابان‌ها شیک…! اینجا چی است؟ همه چی ممنوع. بهترین مملکت را داشتیم، آمد گند زد به همه چیز… از قیافه‌اش حال آدم بد می‌شود. انگلیسی‌ها آخوندها را آوردند سر کار.»

یک شهروند ۵۸ ساله به وعده‌های خمینی در سخنرانی بهشت زهرا اشاره می‌کند و می‌گوید: «روز اول حرف‌ها یک چیز دیگری بود. دیگر ندیدم جایی پخش کنند ولی من خودم شاهد بودم که گفت آب و برق را مجانی می‌کنیم. اتوبوس را مجانی می‌کنیم.. اینکه مردم فحش می‌دهند به خاطر اینکه آزادی نیست و انتخابات درست و حسابی نیست، این چیزها درست ولی زندگی، -منظورم وضع خانه و سر و وضع مردم- قابل مقایسه نیست الان با اول انقلاب.

نوه‌‌ام هربار فیلم ایرانی قدیمی نگاه می‌کند به من می‌گوید شما چطوری حوصله می‌کردید فیلم سیاه و سفید نگاه کنید؟ بهش گفتم زندگی اون موقع سیاه سفید بود. بعد از انقلاب هم تا چند سال این وضع بود. صف نفت و سرمای زمستان و…»

او می‌گوید: «هر جوری بخواهیم حساب کنیم خمینی از خامنه‌ای خیلی بهتر بود. اهل دزدی نبود؛ اینها که الان هستند همه دزد هستند. پرونده‌ها قبلاً به میلیون بود الان بالای میلیارد اختلاس می‌کنند. مردم حرص می‌خورند وقتی می‌بینند پول مملکت دارد به باد می‌رود اما چون نمی‌توانند کاری کنند فحش می‌دهند تا خالی شوند.»

یک راننده تاکسی ۶۱ ساله می‌گوید: «بابا جان؛ طرف هندی بود. خون ایرانی توی تنش نبود که برای این آب و خاک دل بسوزاند. زمان شاه داخل روزنامه نوشتند گفتند این بابا هندی است، ایرانی نیست. کسی گوش نداد… انقلاب شد، خمینی مرد، چند سال گذشت یک آقایی به از شما نباشه خیلی معلوم بود اهل حساب و کتاب است. گفت شعرهای خمینی، تخلص‌اش پای شعرها، هندی است. باز هم باورم نشد. گفتم بروم خودم نگاه کنم که این ]…[زاده واقعاً حقیقتش چی است. دیدم بله. چاپ کردن با پر رویی. اینقدر ملت بی غیرتی داریم که صدایش در نمی‌آید…»

Khomeini

یک دانشجوی تربیت بدنی می‌گوید: «مشکل من با این حکومت این است که خیلی راحت دروغ می‌گویند. احمدی‌نژاد ناشی بود. بقیه حرفه‌ای هستند و مچ‌شان گرفته نمی‌شود. نمی‌دانم این را شنیدی یا نه؟ خمینی یک شعر داشته است که می‌گوید “انتظار فرج از نیمه خرداد کشم.” زودتر از تاریخی که اعلام کرده بودند مرده بوده ولی برای اینکه مثل پیشگوئی باشد و اعلام کنند ارتباطات عرفانی داشته است، جنازه را نگه داشتند تا وسط خرداد. بیماری‌اش سرطان بوده که این را هم اعلام نکردند و گفتند مشکل قلبی داشته است. من نمی‌دانستم چرا… خاله‌ام مذهبی است یکبار صحبت شد و گفت در اسلام سختی مرگ نشانه گناه است و مسلمان برای بخشش گناهش در این دنیا دچار سختی می‌شود. فکر کنم برای اینکه نشان بدهند گناه نداشته است اعلام نکرده‌‌اند.»

 «کینه‌توز» یا حامی فقرا؟

یک بازنشسته شهرداری می‌گوید: «آدم کینه‌ای و خطرناکی بود. خامنه‌ای و بقیه جلوی خمینی بی‌عرضه محسوب می‌شوند. فرق خمینی و خامنه‌ای فرق بین بوش و اوباما است. هر کس مخالف بود را می‌کشت. قدیم یک سازمان‌‌هایی بودند به بزرگ و کوچک‌شان رحم نکرد. همه از دم اعدام… آدم ترسناکی بود.»

یک خانم مسن که چادر سیاهی بر سر دارد از خمینی با احترام یاد می‌کند و می‌گوید: «خدا بیامرزدش؛ آقای خمینی مرد خوبی بود. هوای مردم را داشت. وضع مردم خوب نبود اما دل مردم خوش بود. این دوره و زمانه وضع بعضی‌ها خوب شده اما دل هیچ کس شاد نیست… آقای خمینی که از دنیا رفت مردم را یادشان رفت. آدم‌هایی مثل ما دیگر آخر زندگی هستند، خدا به داد جوان‌ها برسد.»

«آزادی زن‌ها را گرفت»

یک خانم ۳۲ ساله با نفرت درباره رهبر پیشین نظام جمهوری اسلامی صحبت می‌کند. او که متاهل، غیر شاغل و تحصیل‌کرده دانشگاه است، اعتقاد دارد: «بزرگترین ضربه‌ای که این آقا به جامعه ما زد اجباری کردن حجاب بود. قرار نبود این قانون را بگذارند. از قدرت‌شان در ادارات استفاده کردند و بعد همه زن‌ها مجبور شدند حجاب داشته باشند… این آقا آزادی ما زن‌ها را از بین برد. زن‌ها از تصمیم‌گیری حذف شدند و استعداد‌های آنها از بین رفت. ما زن‌ها نمی‌توانیم در تصمیم‌گیری‌های کشور دخالت داشته باشیم چون به ما بها داده نمی‌شود.»

یک خانم ۵۳ ساله معتقد است خیانتی که روح‌الله خمینی کرد، به همه ضربه زد: «مرد و زن ندارد؛ همه مردم ایران قربانی شدند.» او معتقد است تفاوتی میان آنها که به خمینی ایمان و اعتماد داشتند با آنها که به او اعتماد نکردند، وجود نداشته و او حتی به یاران نزدیکش رحم نکرده است.

این خانم که از اقوام یک از قربانیان کشتار زندانیان سیاسی دهه ۶۰ است می‌گوید: «… سن و سالی نداشت. یک جزوه گرفته بودند از دستش برای همان زندانی شده بود. قرار بود آزاد شود. آخرهای زندان خانواده‌اش خیلی خوشحال بودند که بر می‌گردد ولی اعدامش کردند. حال خانواده‌اش خیلی بد بود. همسرم اجازه نمی‌داد به مادرش سر بزنم. می‌گفت خطرناک است. من دلم می‌سوخت به خصوص برای مادرش… چند سال اول زیاد حرف نمی‌زدند. اوضاع که آرام شد بعضی وقت‌ها برادرش تعریف می‌کرد که بعضی از دخترانی که دستگیر شده بودند خیلی اذیت و آزار شدند. قبل از اعدام به زور با آنها یک کارهایی کرده بودند!»

Khomeini

«در خواب هم نمی‌دید به اینجا برسد»

یک معلم تصفیه شده بعد از سال ۵۷ که چند سالی است موفق شده یک کارگاه تولید قطعات الکترونیکی خانگی دایر کند، به موقعیت اجتماعی روح الله خمینی اشاره می‌کند: «مهم‌ترین مسئله شخصیت کاریزماتیک خمینی بود. قشر تحصیل کرده و افراد متوسط جامعه چون اکثریت طرفدار او بود، احترامش را نگه می‌داشتند اما او برای خواست تحصیل کرده‌ها و افراد متوسط جامعه احترام قائل نبود. اعتقادی نداشت به این قشر. ما فکر می‌کردیم اعتقاد دارد، اینطوری به ما گفته بودند اما الان که به آن سال‌ها نگاه می‌کنم فهمیده‌‌ام که اگر خوب نگاه می‌کردیم متوجه می‌شدم این مطلب را. روی احساس کاریزماتیکی که مردم پائین جامعه به او داشتند حس قدرت پیدا کرد و آنها چون آگاهی نداشتند با اشاره خمینی جلوی تحصیل کرده‌ها و افراد متوسط جامعه صف می‌بستند و تظاهرات می‌کردند. با همین شیوه کارهایش را انجام داد.»

مدیر یک انتشارات خصوصی در ایران که در چند سال اخیر مغضوب وزارت ارشاد و نهادهای امنیتی بوده، معتقد است: «خمینی و روحانیت از خودشان این برآورد را نداشتند که موفق به در دست گرفتن کامل حکومت شوند: «شما دقت کنید به سخنرانی‌های این آقا در ایران، موضعش در عراق، حرف‌هایش در پاریس و کارهایی که بعد از برگشت کرد. در ایران به شاه انتقاد می‌کرد. یعنی اصل سیستم را قبول داشت و از جاهایی که ظواهر اسلام رعایت نمی‌شد شکایت داشت. به آمریکا هم که انتقاد می‌کرد از موضع استقلال نبود، همان بحث اسلام بود. از آن زاویه نگاه می‌کرد. همانطوری که امروز آقای خامنه‌ای هم از این موضع نگاه می‌کند و نگرانی استقلال و آبادانی کشور نیستند. می‌خواهند اسلام قدرت داشته باشد. مردم و ایران از جنبه مسلمان بودن و اسلام در حرف‌هایشان هست!… خمینی در عراق با حوزه‌ها ارتباط داشت. کسی او را نمی‌شناخت. مذهبی‌ها تبلیغ می‌کردند ولی گروه‌های سیاسی و بیشتر مردم شناختی نداشتند.»

Khomeini_Cartoon

او به مسئله تفرقه گروه‌های سیاسی اشاره می‌کند و می‌گوید: «مارکسیست‌ها اشتباه کردند، لیبرال‌ها اشتباه کردند، همه! حزب توده این فکر را جا انداخت که نیروهای اسلامی مترقی هستند چون در جبهه ضد امپریالیسم هستند. اشتباه بود. عرض کردم خدمت شما، موضع خمینی و روحانیت، اسلام بود. اینها نمی‌فهمیدند امپریالیسم یعنی چه که بخواهند ضد امپریالیسم باشند. لیبرال‌ها پیش فرض داشتند که اگر اسلامی‌ها قدرت نگیرند، کمونیست‌ها قدرت می‌گیرند و کشور جمع می‌شود با قطب سوسیالیستی جهان در آن روز که شوروی بود. هر دو گروه شروع کردند به خدمت به خمینی و اسلامی‌ها.

خمینی در خواب هم نمی‌دید به اینجا برسد که حرف اول و آخر را در حکومت جدید بزند اما زود فهمید و زیرک بود. روی همین حساب اعلام کرد که جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر. هر مقطعی با یک گروه همکاری کرد و گروه دیگر را از بین برد. از ادبیات و استدلال مارکسیست‌‌ها استفاده کرد تا طبقات انقلابی را علیه دولت موقت و لیبرال‌ها بشوراند. بعد از دلخوری و سکوت لیبرال‌ها استفاده کرد و در زمانی که حس میهن‌پرستی آنها به دلیل جنگ تحریک شده بود، مارکسیست‌ها را در دهه ۶۰ از بین برد.»

این ناشر اعتقاد دارد که جنگ سرد به قدرت‌گیری روحانیت کمک کرد: «چپ و راست در ایران به جای اینکه به فکر خودشان و این کشور باشند، به نیابت از آمریکا و شوروی تبلیغات می‌کردند. مثل بازی پرسپولیس و استقلال که دستمزد میلیاردی را بازیکنان می‌گیرند و تیم‌ها دولتی هستند اما خیلی‌ها تعصب نشان می‌دهند. با اینکه منافعی ندارند.»

 

چه نسل مشنگ و نادانی بودیم ما! شما به کدام چرندیات اعتقاد داشتید؟

ما یکی از مشنگ ترین و ساده لوح ترین نسلهای تاریخ ایران بودیم.ما یکی از مشنگ ترین و ساده لوح ترین نسلهای تاریخ ایران بودیم.
برای ما خمینی امام و مقدس بود.
ما هر چه معلم دینی می گفت باور می کردیم.
ما باور داستیم که عصای موسی مار شد.
ما گاگول ها قبول می کردیم که رود نیل شکافته شد.
آنقدر مشنگ بودیم که باور می کردیم مسیح مرده زنده می کرد و کور مادرزاد را شفا می داد.
ما باور داشتیم که احمقی به نام ابراهیم وجود داشته که می خواسته سر پسر خود را ببرد و پیامبر بوده. تازه باور می کردیم که کارد سر اسماعیل را نبرید ولی وقتی ابراهیم عصبانی شد و کارد را پرت کرد، کارد در سنگ نشست.
ما مشنگهایی بودیم که باور می کردیم محمد شق القمر کرد یعنی ماه را به دو نیم کرد.
ما اعتقاد داشتیم که فردی به نام امام زمان وجود دارد که بیش از هزار سال عمر کرده و با اسب و شمشیر می آید و با کشتن جهانیان جهان را پر از عدل و داد می کند.
ما گاگولها دروغ های کتاب تاریخ را باور می کردیم که ایرانیان با آغوش باز اسلام را پذیرفتند.
ما باور می کردیم موجودی به نام جبرئیل وجود داشت که پرواز کرد و محمد را در غاری در عربستان پیامبر کرد.
ما باور می کردیم که قرآن کلام خداست.
ما آنقدر مشنگ بودیم که باور می کردیم محمد سوار خر براق شد و به آسمان پرواز کرد.
ما آنقدر ساده لوح بودیم که گاه خود را مجبور می کردیم صبح قبل از طلوع آفتاب بیدار می شدیم و نماز می خواندیم.
ما آخوند محله را فردی راستگو و قابل اعتماد می دانستیم.
ما مشنگان فکر می کردیم همکلاسی های ها که به جبهه رفته و شهید شده اند الان چندین حوری دارند که با آنان عشق و حال می کنند.
اصلا ما آنقدر گاگول بودیم که به بهشت و جهنم اعتقاد داشتیم.
ما آنقدر ساده لوح بودیم که اول می گفتیم به نام خداوند بخشنده مهربان بعد از شکنجه های الله در جهنم می خواندیم و هنوز اعتقاد داشتیم الله بخشنده و مهربان است.
ما مشنگها اعتقاد داشتیم الله انسان را از گل و زمین و آسمانها را در شش روز آفریده.
ما آنقدر مشنگ بودیم که خانه سنگی کعبه را خانه خدا می دانسیم و تخت جمشید را بنایی بر پا شده بر اساس ظلم و ستم می دانستیم.
ما گاگولها فکر می کردیم کسی که به زیارت کعبه رفته کار ارزشمندی انجام داده.
ما آنقدر خول و بدبخت بودیم که علی که یک جنایتکار آدم کش بود را به عنوان همای رحمت به ما قالب کرده بودند.
ما امام حسن زنباره را معصوم می دانستیم. ما فکر می کردیم امام حسن با زنها سکس نمی کرده و فقط آنها را سرپرستی می کرده.
ما مشنگها فکر می کردیم امام حسین برای نجات اسلام قیام کرده نه برای به دست گرفتن حکومت.
ما مشنگ ها فکر می کردیم هر کس برای امام حسین گریه کند الله گناهانش را می بخشد.
ما آنقدر گاگول بودیم که نفهمیدم نوحه خوان محله و سردسته زنجیرزنی هردو هم بچه باز بودند هم خانم باز.
ما گاگول ها فکر می کردیم فرد بی سوادی مانند محمد باقر شکافنده علوم است.
ما آنقدر گاگول و نادان بودیم که وقتی آخوندها می گفتند محمد گفته من شهر علم هستم و علی دروازه آن، باور می کردیم.
ما آنقدر مغزمان را شستشو داده بودند که وقتی محمد گفت اگر ماه و خورشید را کف دو دست من بگذاریم از دعوت دست نخواهم کشید به بی سوادی محمد پی نبردیم.
ما آنقدر گاگول بودیم که چرندیاتی که معلمان دینی در باره معجزات قرآن می گفتند باور می کردیم.
ما گاگول ها فکر می کردیم اسلام بهترین است.
ما گاگولها دوست داشتن، بوسیدن، عشق و سکس را گناه می دانستیم.
ما آنقدر گاگول و مشنگ بودیم که اعتقاد داشتیم اگر خود ارضایی کنیم الله ما را به جهنم می برد و در آنجا شکنجه می کند.
ما آنقدر مشنگ و گاگول بودیم که وقتی آخوندها می گفتند شنیدن صدا و آوز زیبا به خصوص اگر خواننده یک زن باشد حرام است است باور می کردیم.
ما آنقدر نادان و ابله بودیم که شاه را به عنوان دیو و خمینی را به عنوان فرشته به ما قالب کردند.
ما آنقدر بدبخت و خول و ساده و نادان و بی سواد بودیم که باور می کردیم که شاه و رضا شاه به کشور خیانت کرده اند.
ما آنقدر احمق بودیم که خمینی را نسان می دانستیم.
ما آنقدر مشنگ بودیم که نمی دانستیم تمام کسانی که در گشتهای ارشاد و امر معروف و نهی از منکر فعالیت می کنند در زمان بچگی کونی بوده اند.
ما آنقدر مشنگ بودیم که فکر می کردیم مهدی بازرگان سیاستمدار است و مصدق یک چهره ملی بوده.
ما آنقدر مشنگ بودیم که فکر می کردیم خاتمی به ما آزادی خواهد داد.
ما آنقدر مشنگ بودیم که علی شریعتی جفنگ گو را دکتر و با سواد و دانشمند می دانستیم.
ما از مشنگ هم مشنگ تر بودیم که سخنان آخوندها را دوباره تکرار می کردیم.

تبعید عرب گل، شهابی و ۶ زندانی دیگر به رجایی شهر / چه می‌توان کرد؟ + راهنمای کنش

setad salam konesh shahabi o arab golبه گزارش سایت کلمه بهزاد عرب گل، رضا شهابی و ۶ زندانیا‌ن سیاسی دیگر به نام‌های اصغر قطان، رضا اکبری منفرد، اسدالله هادی، علی سلان پور، غلامحسین اسدی و ابوالقاسم فولادوند بین روزهای شنبه و یکشنبه  به زندان رجایی شهر، منتقل شدند. طبق یکی‌ از گزارش‌ها انتقال بهزاد عرب گل با ضرب و شتم شدید به «بند خطر ناک» زندان رجایی شهر صورت گرفته است.

«مهدی خدا بخشی« و «جواد مومنی» نام ۲ تن‌ از عاملان این اقدام کینه توزانه و مغرضانه نسبت به زندانیا‌ن سیاسی می‌‌باشند که در جریان اخیر ضرب و شتم زندانیا‌ن بند ۳۵۰ نیز شرکت داشتند.   شاید قبلاً با نام این ۲ عامل آزار و اذیت زندانیا‌ن سیاسی و خانواده‌های آنها در خبر‌ها مواجه شده باشیم.  اطلاع  رسانی و افشای نام این افراد بی‌ تردید اقدامی باز دارنده نسبت به اعمال ظالمانه آنها خواهد بود.

برای توقف این روند چه می‌توان کرد؟

  • تماس با مسئولین و درخواست پیگیری فوری وضعیت زندانیا‌ن تبعیدی و باز گرداندن آنها به بند زندانیا‌ن سیاسی. پیگیری فوری پرونده قضایی این عزیزان جهت ابطال احکام سنگین غیر منصفانه و آزادی زندانیان سیاسی.
  •  افشای نام عاملین جرائم غیر انسانی‌ در سطح جامعه و شبکه‌های اجتماعی

با کی‌ و از چه طریق تماس بگیریم؟

تماس از طریق پیام خصوصی به صفحه فیسبوک و توییتر حسن روحانی و یا در کامنت‌های پست‌های ایشان
https://www.facebook.com/HRouhaniOfficial
https://twitter.com/Rouhani_ir
پیام پیشنهادی: » تبعید و آزار و اذیت زندانیان سیاسی بند ۳۵۰ ادامه دارد. لطفاً جهت توقف این عمل ظالمانه اقدام فوری به عمل آورید.» – «ضمناً موجبات برکناری مهدی خدا بخشی و جواد مومنی را نیز فراهم آورید.» –  «زندانیان سیاسی را آزاد کنید»
پیام پیشنهادی به زبان انگلیسی‌:
PLS TAKE URGENT ACTION TO STOP THE EXILE OF WARD350 PRISONERS. FREE POLITICAL PRISONERS IN IRAN.  

تماس از طریق پیام خصوصی به صفحه فیسبوک و توییتر محمد جواد ظریف و یا در کامنت‌های پست‌های ایشان
https://www.facebook.com/jzarif
https://twitter.com/JZarif
پیام پیشنهادی: » تبعید و آزار و اذیت زندانیان سیاسی بند ۳۵۰ ادامه دارد. لطفاً جهت توقف این عمل ظالمانه اقدام فوری به عمل آورید.» – «ضمناً موجبات برکناری مهدی خدا بخشی و جواد مومنی را نیز فراهم آورید.» –  «زندانیان سیاسی را آزاد کنید»
پیام پیشنهادی به زبان انگلیسی‌:
PLS TAKE URGENT ACTION TO STOP THE EXILE OF WARD350 PRISONERS. FREE POLITICAL PRISONERS IN IRAN.

تماس از طریق پیام خصوصی به صفحه فیسبوک علی‌ مطهری و یا در کامنت‌های پست‌های ایشان
https://www.facebook.com/Motahari.Ali
پیام پیشنهادی: » تبعید و آزار و اذیت زندانیان سیاسی بند ۳۵۰ ادامه دارد. لطفاً جهت توقف این عمل ظالمانه اقدام فوری به عمل آورید.» – «ضمناً موجبات برکناری مهدی خدا بخشی و جواد مومنی را نیز فراهم آورید.» –  «زندانیان سیاسی را آزاد کنید»
تماس به تلفن موبایل یا با پیامک بالا یا از طریق گفتگو:
 2285798 -0912
 1007783 -0912 

تماس از طریق پیام خصوصی به صفحه فیسبوک علی‌ یونسی و یا در کامنت‌های پست‌های ایشان
https://www.facebook.com/pages/علی-یونسی/1429847177275010?fref=ts
پیام پیشنهادی: » تبعید و آزار و اذیت زندانیان سیاسی بند ۳۵۰ ادامه دارد. لطفاً جهت توقف این عمل ظالمانه اقدام فوری به عمل آورید.» – «ضمناً موجبات برکناری مهدی خدا بخشی و جواد مومنی را نیز فراهم آورید.» –  «زندانیان سیاسی را آزاد کنید»

 ایمیل به مصطفی پور محمدی
http://pourmohammadi.ir/fa/contacts
پیام پیشنهادی: » تبعید و آزار و اذیت زندانیان سیاسی بند ۳۵۰ ادامه دارد. لطفاً جهت توقف این عمل ظالمانه اقدام فوری به عمل آورید.» – «ضمناً موجبات برکناری مهدی خدا بخشی و جواد مومنی را نیز فراهم آورید.» –  «زندانیان سیاسی را آزاد کنید»

تماس از طریق پیام خصوصی به صفحه فیسبوک  و توییترمعصومه ابتکار و یا در کامنت‌های پست‌های ایشان
https://www.facebook.com/MasoumeEbtekar?fref=ts
https://twitter.com/ebtekarm
پیام پیشنهادی: » تبعید و آزار و اذیت زندانیان سیاسی بند ۳۵۰ ادامه دارد. لطفاً جهت توقف این عمل ظالمانه اقدام فوری به عمل آورید.» – «ضمناً موجبات برکناری مهدی خدا بخشی و جواد مومنی را نیز فراهم آورید.» –  «زندانیان سیاسی را آزاد کنید»
پیام پیشنهادی به زبان انگلیسی‌:
PLS TAKE URGENT ACTION TO STOP THE EXILE OF WARD350 PRISONERS. FREE POLITICAL PRISONERS IN IRAN 

تماس تلفنی به نهاد ریاست جمهوری:
 ۰۲۱-۶۴۴۵۱ 
پپیام پیشنهادی: » تبعید و آزار و اذیت زندانیان سیاسی بند ۳۵۰ ادامه دارد. لطفاً جهت توقف این عمل ظالمانه اقدام فوری به عمل آورید.» – «ضمناً موجبات برکناری مهدی خدا بخشی و جواد مومنی را نیز فراهم آورید.» –  «زندانیان سیاسی را آزاد کنید»

گزارشی از سالن ملاقات اوین، بهت، اندوه و افسوس خانواده ها از اعدام و تبعیدها

سالن ملاقات اوینفعالان در تبعید: حال و هوای سالن ملاقات شبیه با اولین روز ملاقات  بعد از پنج شنبه سیاه است. خانواده ها نگران و بسیاری لباس سیاه بر تن دارند همه اندوهگین  و بهت زده از اعدام ناجوانمردانه و ناگهانی غلامرضا خسروی هستند. و جان انسان ها در این مملکت چه بی بها است …

در این میان مادرانی  بیشتر بی تابی می کنند و از  احکام  سنگین 15 تا 20 سال  حبس برای جوانانی می گویند  که  حکم زندان  بعضی هایشان  از سنشان هم بیشتر است.  مادری فریاد می زند با این حکم بیست سال بچه من اگر بیرون بیاید 42 سالش می شود مگر بچه من چند سال جوانی کرده؟

همه بهت زده ایم. همسر رضا شهابی با عجله وارد سالن می شود شماره می گیرد و از مسول نوبت دهی در خواست نوبت  ملاقات می کند و در کمال ناباوری می شنود که رضا را با آن وضعیت وخیمش و بطور ناگهانی  به زندان رجایی شهر تبعید کردند. باور کردنش مشکل است…

کم کم خانواده های دیگری هم  می آیند و مطلع می شوند که زندانی های آنها هم تبعید شده اند. همه بهت زده ایم.

عده ای در گوشه سالن جمع شده اند و با خانواده هایی که بعد از اعتراضات به  ضرب و شتم زندانیان بند 350 تهدید و بازداشت شده اند صحبت می کنند. مادر یاشار دارالشفا از روزهایی می گوید که هر دو پسرش در زندان اوین بودند. یاشار برای گذارندن حکم حبسش و کاوه هم در اعتراض به خاطر ضرب و شتم برادرش… خانواده سعید حایری هم  دلشکسته از بازداشت احمد رضا حایری هستند که  او هم به اتهام اعتراضش به ضرب و شتم برادر بازداشت شد و اکنون با قید وثیقه بیرون است.

حال و هوای زندانیان بهتر از خانواده هایشان نیست… همه بهت زده و اندوهگین از این  اقدامات هستند.

بعد از پنج شنبه سیاه اوین اراذل اوباش حکومتی به جای دلجویی از خانواده ها در یک اقدام تکراری شروع به وحشیگری و انتقام جویی بر آمدند. اعدام شتاب زده غلامرضا خسروی… احضار اعضای  خانواده های زندانیان و بازداشت برخی از آنها… صدور بیش از 100 سال حکم حبس برای چند جوان فعال اینترنتی… قطع ملاقات حضوری خانواده های زندانی و در نهایت تبعید بعضی از زندانیان … همه برای ترساندن و ارعاب مردمی است که هر لحظه بیدار شدنشان بر تن دیکتاتور لرزه می اندازد.

حق آرامش در زیستن و در مرگ؛ به بهانه‌‌ی تخریب گلستان جاوید بهائیان

ویژگی­ هایی که ادیان گوناگون را با هم متفاوت می­ کند اندک نیستند، ولی شاید بتوان گفت که ادیان حداقل در سیطره ی دو مقوله ی اساسی به موافقت می ­رسند: اصالت زیستن و تقدیس و احترام به مردن.  ادیان زندگی انسان را هم چون سفری می ­انگارند که معمولاً با تولد آغاز می­ شود و با مرگ ادامه پیدا می­ کند. در بعضی ادیان زندگی حتی قبل از تولد آغاز می­ شود و انسان پیوسته به صور مختلف سفر خود را در جهان خاک ادامه می­ دهد. حتی کسانی که به دین اعتقاد ندارند نیز، زیستن را ارزشمند می ­شمارند و به مرگ به عنوان پدیده ­ای قابل احترام در گردون طبیعت می ­نگرند.

در این میان اما، هنگامی که آتش تعصب و دگرستیزی زبانه می ­کشد و سمند قدرت و برتری ­طلبی آن چنان لجام گسیخته می ­تازد که آرامش زندگی و مرگ لگدمال می ­شود، گویی آن اصلِ اصیلِ موردِ توافقِ دین ­دار و بی ­دین نیز جان می ­بازد و معنی زیستن و مردن محو، و نفس احترام به زندگی و مرگ نیز در اعماق خاک دفن می­ گردد.

این تصویری است که جامعه ی بهائیان ایران از اوایل انقلاب تا کنون با آن مواجه بوده است.  تولد انسان، آن شرف خلقت، که در هر جامعه ­ای با جشن و سرور تقدیس می شود، در ایران منوط و مشروط به نوع باور می ­گردد.  اگر مولود خودی باشد زندگی اش مقدس است و متبرک، پُر بار است و متحرک، سعادتمند است و متمسک.  مولود نگون ­بختی که هنوز باور خود را انتخاب نکرده اما، از آغاز تولد با مادرش به زندان می رود، از آغاز تحصیل در مهد کودک و دبستان مورد تحقیر و استهزاء قرار می گیرد، در دبیرستان توبیخ و تنبیه می شود، و بالاخره از دانشگاه محروم و مهجور. ادامه ی سفر او در این زندگی ناآرام جشن و سروری در بر ندارد، چه که حال او از اشتغال محروم است و از کسب و کار ممنوع. ازدواج اش مقبوح شناخته می ­شود (و در حقیقت، مانند باورش، اصلاً شناخته نمی ­شود)، و خونش مهدور. در خانه ی خود امن و امان نیست، چه که بر در و دیوار منزل اش لعن و نفرین نثار می ­کنند و بر دلش خنجر خشم و نفرت فرود می ­آورند.  بی ­خود و بی ­جهت به مأمن او هجوم می­ آورند و، بی ­امان، مال و منال اش را تفتیش و منزل اش را مصادره می­ کنند تا شاید به زعم خود مدرکی بیابند، جاسوس اش بنامند، مخلّ امنیت اش محسوب کنند، و او را رسوای عالمیان سازند. چه بسا او را بربایند و در محلی به دور از چشم ناظران، بزدلانه گلوله ­ای در مغزاش خالی کنند و از این زندگی اسفناک نجات اش دهند.

حال این همه تخریب و تحقیر و تکفیر و تدمیر به جای خود.  ولی آرامگاه را چرا؟ جایی مقدس برای آرامش ابدی، و مکانی که صرفاً بازماندگان را یادی از رفتگان کردن، دیگر چه امان؟  چگونه است که هر دین و آئینی، حتی بی ­دینان و ناباوران، حداقل این یک را دیگر کاری ندارند.  اما در ایران آرامگاه­ ها و مقابر بهائی در چندین شهر از جمله در نجف ­آباد، اصفهان، قائم شهر (که نه یک بار و دو بار بلکه چهار بار تخریب شد)، یزد، مرودشت (دو بار)، آبادان، گیلاوند، مشهد، بروجرد، جیرفت، سمنان، سنگسر، و ساری ویران شده است و این تخریب و بی ­احترامی هنوز ادامه دارد. در بسیاری از این قبرستان ها، افزون بر ویران کردن مقابر حتی غسال خانه ­های قبرستان را نیز به آتش کشیدند. در مشهد برای بهائیان حتی صدور مجوز برای تدفین اموات صادر نشد. در موارد دیگر به بهائیان اجازه داده نشد که اموات خود را طبق مراسم بهائی دفن کنند و میت را با مراسم اسلامی دفن کردند. در کدام بند قانون، در کدام آیه ی کتاب مقدس، در کدام حدیث و شریعتی چنین عمل شنیعی مجاز شمرده شده است؟

روز ۱۱ اردی بهشت ماه امسال، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران خاک‌ برداری در آرامگاهی در شیراز را آغاز کرد که زمانی متعلق به بهائیان بود و برایشان اهمیت تاریخی دارد. این آرامگاه، که بهائیان آن را گلستان جاوید می­ نامند، از اوایل دهه ی ۱۹۲۰ میلادی متعلق به بهائیان بود و برای دفن اموات آن ها در شیراز استفاده می شده است در سال ۱۳۶۳ از طرف دولت مصادره شد و در همان زمان سنگ ‌های قبور با خاک یکسان شده و ساختمان اصلی آن ویران گردید.  مالکیت آن بعداً تغییر کرد و سه سال پیش، سپاه پاسداران استان اعلام نمود که مالک آن زمین است و تصمیم دارد در این محل یک “ساختمان فرهنگی و ورزشی” بنا نماید.  آیا نفس مصادره ی غیر قانونی، بدون دلیل، غیر موجه و غیر انسانی آن آرامگاه کافی نبود که حال باید شهروندان شریف ایران روی اجساد مردگان “ورزش” کنند و به فعالیت “فرهنگی” بپردازند؟!  آیا پروردن و تقویت کالبد جسمانی در ساختمانی ورزشی، بر روی خاکی که زیر آن کالبد مردگانی نهفته و چیز دیگری جز آتش ظلم و ستم شعله ­ور نیست، شرافتمندانه است؟ در همین ساختمان انتظار می رود چه نوع “فرهنگی” پرورش یابد جز فرهنگ نفاق و ستیز و نفرت و حتی هراس از مردگان؟

در آن گلستان جاوید حدود ۹۵۰ بهائی به خاک سپرده شده ­اند که در بین آن ها ۱۰ بانوی بهائی شیرازی در ۲۸ خرداد ۱۳۶۲، در اوج کمپین علیه بهائیان و محکومیت آن ها به اعدام، به دار آویخته شدند. این ۱۰ بانو که جوان ترین آن ها ۱۷ سال بیش تر نداشت و بزرگ ترین آن ها ۵۷ سال داشت، به اتهاماتی کاملاً ساختگی و بی اساس و بی معنی (“صهیونیست” بودن) و اتهامی غیرقانونی که حتی جرم محسوب نمی شود (مثلاً تدریس کلاس‌های کودکان) متهم شده بودند. آن ها با افتخار طناب دار را به این دار فانی ترجیح دادند. از حق زیستن گذشتند و از حق انتخاب نگذشتند. زجر آنی را با بهای گزافی خریدند که تا ابدیت در دل گلستانی جاوید با آرامش بیارامند. اما دست ظلم، و دل پر کین، آن آرامش را نیز از آن ها گرفت. آن گونه که در آغاز حق زیستن و آرامش زندگی از آنان سلب شد، حال نیز از آرامش ابدی و از حق مرگ زیر یک مشت خاک نیز محروم اند.

شما را به آن چه به آن باور دارید قسم، آن مردگان با شما کاری ندارند.  لااقل این یک حق را دیگر از آنان نگیرید. بگذارید آرام بمیرند…